X
تبلیغات
رایتل
نامه های خاله فریبا به کیمیا...

آرشیو
جمعه 4 شهریور‌ماه سال 1384
تخت جمشید
امروز به دعوت مامان فرناز و بابا جمشید رفتیم تخت جمشید. بابا  هم کنار یه مجسمه سنگی از تو و مامان عکس گرفت. (عکس تو دوربین باباست٬ برای همین نتونستم عکس بذارم)
در تمام مدتی که برنامه نور و صدا اجرا میشد به اطرافت نگاه میکردی. اولش فکر میکردم صداها اذیتت میکنه. اما مثل همیشه دختر ساکت و آرومی بودی.مامان فرناز تو رو به خاطر نیش پشه ها توی یه پتوی نرم و نازک پیچیده بود ولی پتو رو کنار میزدی و من میدیدم که توی تاریکی چطوری چشماتو حرکت میدادی.

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 80515


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها