X
تبلیغات
رایتل
نامه های خاله فریبا به کیمیا...

آرشیو
جمعه 18 شهریور‌ماه سال 1384
بازار رفتن کیمیا و خاله

کیمیای خاله٬ خیلی وقته که چیزی برات ننوشتم. الان هم نمی دونم چی باید بنویسم یا اصلاْ از چی باید برات بنویسم. مینویسم فقط برای اینکه یه روزی نوشته های منو بخونی و شاید بتونی روزهای قشنگ بچه گی رو تو ذهنت مجسم کنی. ( یه وقت نگی چه خاله بیکاری داشتم)
کیمیای عزیزم دیروز عصر با مامان فرناز رفتیم بازار تا برای دیشب و امشب که حنابندون و عروسی سولماز و پیمان دعوت داشتیم برات لباس بخریم( حالا نه اینکه اصلاْ لباس نداشتی). می خواستیم با مامان فرناز لباست ست باشه. خلاصه اینکه مامان فرناز میگفت با کیمیا تو بازار خسته میشیم و میخواست کالسکه تو رو بیاره اما من گفتم که کالسکه نیار٬ بغل کردن کیمیا با من. خلاصه خاله٬ تمام مدت شما توی بغل من بودی. تو رو کرده بودم توی ساک مخصوص بچه که بهش میگن آغوش و خاله هم شده بود کانگوروی کیمیا خانوم. وارد هر مغازه ای که میشدیم کلی برای مردم ابراز احساسات میکردی و بهشون یه لبخند یه وری و یه نیمچه قر گردن تحویل میدادی. خاله کلی شیر بریده تو یقه مانتو و روسری من ریختی. آخه یه بار گرسنه شده بودی و مجبور شدیم برای شیر خوردن سر کار خانوم توی یه مغازه توقف کنیم. اونم مغازه ای که لباساش اصلاْ قشنگ نبود و کلی من و مامان فرناز برای فروشنده قیافه اومده بودیم که کیمیای ما از این لباسا نمیپوشه و ... ولی گریه های سر کار خانوم ما رو مجبور به توقف تو همون مغازه کرد.
راستی کیمیا مامان فرناز از ۲ ماه مرخصی زایمان باقیمانده خودش میخواد استفاده کنه و با داروخانه بیمارستانی که بعضی وقتا بابا توش کشیک داره قرارداد ببنده و این معنیش اینه که تو عصرها مهمون خونه مائی ولی تا خاله بیاد خونه شب شده و تو رفتی خونتون. کیمیا هر روزی که تو رو نبینم حتماْ اگر شده آخر وقت شب هم باشه میام خونتون و بهت سر میزنم

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 80515


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها