|
موقع باز کردن درب ظرف گردو یه مقدارمیریزه کف آشپزخانه....
کیمیا: مامان شما کار بدی کردی!
مامان فرناز: من دقت نکردم. حالا میای به من کمک کنی گردوها رو جمع کنیم.
کیمیا یه کم فکر میکنه و میگه....: نه...شماباید بگی من کمک نمیخوام و به سرعت از آشپزخونه دور میشه!
..................................................................................................
مامان و بابا:کیمیا بیا کفشاتو بپوش،میخوایم بریم.
کیمیا در حالی که به بینیش چین میندازه میگه: من نمیام،میخوام مونده باشم!
.................................................................................................
خاله فریبا: بیا میوه بخور.
کیمیای بی حوصله و مشتاق بازی : مرسی. برام خوب نیست!
|