X
تبلیغات
رایتل
نامه های خاله فریبا به کیمیا...

آرشیو
جمعه 4 مرداد‌ماه سال 1387
عسل خانوم

 موقع باز کردن درب ظرف گردو یه مقدارمیریزه کف آشپزخانه....

کیمیا: مامان شما کار بدی کردی!

مامان فرناز: من دقت نکردم. حالا میای به من کمک کنی گردوها رو جمع کنیم.

کیمیا یه کم فکر میکنه و میگه....: نه...شماباید بگی من کمک نمیخوام و به سرعت از آشپزخونه دور میشه!

..................................................................................................

مامان و بابا:کیمیا بیا کفشاتو بپوش،میخوایم بریم.

کیمیا در حالی که به بینیش چین میندازه میگه: من نمیام،میخوام مونده باشم!

.................................................................................................

خاله فریبا: بیا میوه بخور.

کیمیای بی حوصله و مشتاق بازی : مرسی. برام خوب نیست!

 

 

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 80558


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها